پروانه شدم ، بال زدم ، سوخت دو بالم
ديوانه شدم ، داد زدم ، واي به حالم

بيخود شدم از خويش و از اين گردش ايام
نوميد و سر افكنده از اين طالع و فرجام

مستانه شدم ، باده زدم گاه به گاهي
دل خسته ز مي ، باز شدم غرق تباهي

خنديدم و گفتم شود از باده حذر كرد!
از كوچه مستان به چنين حال گذر كرد!

حال اين منم و حال من و سوخته بالي
ديوانه و بيخود شده اي ، رو به زوالي

نوميدي و مستي ، به چنين درد دچاري!
دل خسته اي و خنده كنان ، باز خماري!

اينبار بسازم به همين بي پر و بالي
عاشق شوم و عشق رسانم به كمالي...

شروین شاهی