بعد از تو شده کار دلم آه کشیدن

بعد از تو شده کار دلم آه کشیدن
چون سایه فراق تو به همراه کشیدن

نقّاش شدن با قلمی از سر زلفت
چشمان تو را شکل دو تا ماه کشیدن

یوسف شوی و بوی خوش پیرهنت را
هر روز به همراه تو از چاه کشیدن

هر لحظه تو را خواستن از عمق دل و جان
هی ناز تو را منّت گه گاه کشیدن

هر بار طلب کردن و هر بار به اجبار
دست از تو و از خواهش دلخواه کشیدن

هر ساعت و هر ثانیه انتظار دیدار
بر هر سر راه و سر بیراه کشیدن

من سوی تو آیم تو روی سوی رقیبان
از دوری تو نعره ی جانکاه کشیدن

دور از تو شده کار دلم حسرت چشمت
بعد از تو شده کار دلم آه کشیدن

شب که دلخواه نباشد شب نیست

شب که دلخواه نباشد شب نیست
دور از آه نباشد شب نیست

گر چه بسیار ستاره است ولی
شب اگر ماه نباشد شب نیست

غم دور از تو نشستن هر شب
غم جانکاه نباشد شب نیست

دل من در ره تنهایی خویش
با تو همراه نباشد شب نیست

یاد روی تو در این خانه ی دل
گاه و بی گاه نباشد شب نیست

در میان شب شطرنج دلم
مهره ی شاه نباشد شب نیست

همه باشند در این خانه ولی
عشق در راه نباشد شب نیست

شاه شطرنج منی بارخ ماهت چه کنم؟

شاه شطرنج منی بارخ ماهت چه کنم؟
با سپید دل وچشمان سیاهت چه کنم؟

تاابددر دلی وگاه به گاهی دیــده
این هـمه زیروبم گاه به گاهت چهکـنم؟

سپه حسن توازتاب غزل بیرون است
من وامانده به اوصاف سپاهت چه کنم؟

عالمی خاطرچشمان تو را می خـواهند
من و یک عالمه ای خاطره خواهت چه کنم؟

بزم خورشیدی ودل طاقت دیدارت نیست
درشبم باطپش صبح پـگاهت چه کنم؟

یوسفم تشنه وصحراهمه گرگ آلوده است
گر پناهم نـشود گـوشه ی چاهت چه کنم؟

روزها رفته ودرفاصله هایت سالی است
وای با روز وشب وهفـته وماهت چه کنم؟

چهره ی ماه توتاجلوه گر برکه ی ماست
در مـدارتو بیایم سرراهت چه کنم؟

افسوس ز مردان قديمي خبري نيست

افسوس ز مردان قديمي خبري نيست
در كوچه مردي و وفا رهگذري نيست

افسوس مروت شده افسانه صد افسوس
از دوستي و دوست پرستي اثري نيست


ني حرف مرام است و ني خوي مدارا
اي داد دگرلاتي و لوتي هنري نيست

اف بر تو فلك ذات تو نامردي و جور است
پايان ؛ كه ز مردانه گري ها خبري نيست

کنار پنجره بوی بهار می‌آید

کنار پنجره بوی بهار می‌آید
بهار با دل عاشق کنار می‌آید

چمن حکایت اردیبهشت می‌گوید
شمیم نرگس و آوای سار می‌آید

برای باغ و چمن نه, برای این دل تنگ
بهار با دو سه تا گل به بار می‌آید

به موج‌های فروخفته مژده خواهم داد
که ماه بر سر قول و قرار می‌آید

نسیم جامه دران می‌رسد ز هر طرفی
صلای عشق و صدای سه تار می‌آید

تفالی زدم و حافظ عزیزم گفت
زهی خجسته زمانی که یار می‌آید

بلبل قافیه خوانت بشوم یا نشوم؟

بلبل قافیه خوانت بشوم یا نشوم؟
من به قربان لبانت بشوم یا نشوم؟

سهمی ساده ی ابروی کمانت زیباست
تیر آماده! کمانت بشوم یا نشوم؟

ساحل چشم تو و زلزله ی جان و تنم
بروم حادثه خوانت بشوم یا نشوم؟

جانم! از راه نگاهت بروم یا نروم؟
گر بمانم، من از آنت بشوم یا نشوم؟

تو بگو ای همه زیبایی مانده به زمین
تا از این پس نگرانت بشوم یا نشوم؟

پلک بگشا نازنینم! صبح ِ زیبایت بخیر

پلک بگشا نازنینم! صبح ِ زیبایت بخیر
دلربا و بهترینم! صبح ِ زیبایت بخیر

خاب ِ نوشینت گوارا نوش ِ مژگان ِ خمار
خمره ی ِ چله نشینم! صبح ِ زیبایت بخیر

ناز بالش از پر ِ قو هم برای ِ تو کم است
گُلپر ِ ابریشمینم! صبح ِ زیبایت بخیر

تن بلور ِ مو طلایی! آفتابی کن مرا
روشنی بخش ِ زمینم! صبح ِ زیبایت بخیر

گونه های ِ نقره ات یاقوت ِ گُل انداخته
قرص ِ ماه ِ شرمگینم! صبح ِ زیبایت بخیر

ادامه نوشته

همه را غیر تو ای کاش رها می کردم

همه را غیر تو ای کاش رها می کردم
کاش یک بار فقط کار بجا می کردم

پیش من بودی و من بودم و تو! می بایست
حق لب های تو را خوب ادا می کردم

در من انگار کسی میل به آغوشت داشت
عقل می گفت حرام است و حیا می کردم

باید از جاده ی زیبای تنت می رفتم
راه را کاش که از چاه سوا می کردم

عطرت افتاد به جانم! تو نمی دانی که
در خیالم چه گذشته ست و چه ها می کردم

دست من بود به خونخواهی عشقت بی شک
عقل را یک تنه از ریشه جدا می کردم

کاش پیچک شده بودم به تو می پیچیدم
جایش اما همه ی عمر صفا می کردم

هرچه باریدم و گفتم تو فقط خندیدی
داشتم سفره ی دل پیش تو وا می کردم!