یک جمعه و یک نم نم باران خیالی

یک جمعه و یک نم نم باران خیالی
من باشم و آن دلبر زیبای شمالی

در حاشیه ی جنگل سرسبز گلستان
یک آتش و طعم خوش یک چای ذغالی

تصویر قشنگ نم باران روی آتش
یک منظره ی دیدنی و جالب و عالی

وقتی که هم آغوش شوند آتش و باران
بر داغ و کبودی بزند سرد و زلالی

ادامه نوشته

یک لب بده به من که لبم تیر میکشد

یک لب بده به من که لبم تیر میکشد
عشقت مرا به آتش و زنجیر میکشد

یک لب بده دوباره که در حسرت لبت
تب آتشی براین دل غمگیر می کشد

چون آهویی که از همه مردم گریخته
خود را به زیر سایه‌ی یک شیر می کشد

این بوسه ها که می چشی از قندهار لب
آخر تو را به قله ی پامیر می کشد

این لحظه های داغ هوس خیز عاشقی
ما را به یک جنون نفس گیر می کشد

ادامه نوشته

زیر ِ باران مستم از رقصیدنت

زیر ِ باران مستم از رقصیدنت ، امشب عزیز !
از کش و قوس ِ بلورین ِ تنت ، امشب عزیز !

دعوتم کن ، کلبه ای آن سوی ِ جنگل های ِ مه
چـــای دم کن ، با گل ِآویشنت، امشب عزیز !

حبه ی ِ انگور ِخیام است، یا لبهای ِ توست؟
آااای می چسبد،رباعی خواندنت، امشب عزیز !

مهربانی کن، پذیرا بـــــــاش، آغـــــوشِ مرا
زحمت ِ دستم میفتد گردنت ، امشب عزیز !

دلبرانه شانه می خواهند از من چون نسیم
خوشه های ِمو طلای ِ خرمنت ،امشب عزیز !

ادامه نوشته