همه جا هستم و در حال تماشای توام

همه جا هستم و در حال تماشای توام
رد پایی به جا مانده ز   پاهای   تو ام

نگرانم که مبادا تو شوی خسته ز من
من تماشاگر نا مرئی  دنیای   تو ام

تو نوازنده یک قطعه   غمگینی و  من
مثل یک نت نگران شب    اجرای توام

تو سرا پا همه رویای دل انگیزی  لیک
من غم انگیزترین قسمت رویای   توام

مثل آن جام شرابی ، که سر سفره عشق
عاشقانه پی آن   مستی   شبهای توام

گر چه من در دل تو نیستم و  "کیستم "
همه جا هستم و در حال تماشای تو ام

باز  در خانه قلبم سخن از روی تو بود

باز  در خانه قلبم سخن از روی تو بود
تن به هر یک نفسش مست از آن  بوی تو بود


زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت
هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود

مست کردی تو مرا با نفس تازه خویش
حبس، انگشت دلم در گره موی تو بود

قبله ای کو که دلم سجده کند تا دم صبح
قبله جستیم بسی ،آخر  سر روی تو بود

سخت اندیشه تو گرد سرم میچرخد
وین پریشانی اندیشه چو گیسوی تو بود

عشق در سینه فراوان ،چو تو معشوق مراست
از نخستین سخنت دیده ی دل سوی تو بود..

من که با صاعقه‌ای می‌شکنم داس چرا؟

من که با صاعقه‌ای می‌شکنم داس چرا؟
بر دل از جور شما این همه آماس چرا؟

خودِ بارانم و تو پاک‌ترم می‌خواهی!
آب را غسل نده، این همه وسواس چرا؟

خسته‌ام! سنگ نزن، هی نشکن روح مرا
شده‌ام عاشق یک آینه‌نشناس چرا؟

گفته بودی که تماشاگر باغ دلمی
لک شده دست تو از شاخه‌ی گیلاس چرا؟

از درختان دلم عشق بچین، نوبری است
فرصتی نیست بیا، کشتن احساس چرا؟

مهدی اخوان ثالث

چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو

چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو
دو جرعه چای، یک فنجان، ولی تنها کنار تو

صدای خش خش برگ و ترنم های پاییزی
تَ تق تق، چانه ی لرزان، ولی تنها کنار تو

نشستن توی آلاچیق و "ها" کردن به دست ماه
که تکیه داده بر ایوان، ولی تنها کنار تو

چه حالی میدهد بوسه، چه حالی میدهد لبخند
حکایات لب و دندان، ولی تنها کنار تو

ببین این ژاکت کهنه  کنار تو  چه می آید
دلم شاد و لبم خندان، ولی تنها کنار تو

چه روزی میشود امروز، عجب عصرانه ای به به
کمی سبزی، پنیر و نان، ولی تنها کنار تو

دلم یک شعر میخواهد، ردیفش عشق، وزنش تو
چه غوغایی  کند "عشقی"، ولی تنها کنار تو

دل بی آشیانم را به دریا می زنم امشب
چه حالی می دهد باران، ولی تنها کنار تو

ماه بانوی ِ جزیره دلبری را بیخیال

ماه بانوی ِ جزیره دلبری را بیخیال
دامن ِ گلدار ِ رقص ِ بندری را بیخیال

من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام
مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال

می زنم پارو میان ِ موج های ِ نیلی ات
ناخدا آن بادبان ِ روسری را بیخیال

چشم الماس ِ زمرد پیکر ِ یاقوت لب
نقشه ی ِ گنجی خودت، نقش ِ پری را بیخیال

پیش باید رفت در دریای ِ مواج ِ تنت
نه نینداز آن پلاک ِ لنگری را بیخیال

تفرقه ایجاد خواهد کرد آخر این شکاف
خط ِ بین ِ سینه های ِ مرمری را بیخیال

دور ِ انگشت ِ تو می چرخم به هر سو خواستی
آن سکان ِ حلقه ی ِ انگشتری را بیخیال

شهراد میدری

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن

خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن
قبله ام باش عاشقانه ، نیتم را درک کن
 
ای که رویایت دلیلِ گُنگِ عصیانم شده ست
شعرهایم ،گریه هایم ، خلوتم را درک کن
 
عشق را بر شانه ی اسطوره ها باریده ام
ردِّ اشکِ نیمه شب بر صورتم را درک کن
 
غرقِ آغوشت شدم، عریانی ام تسلیم توست
تا ابد می خواهمت این حالتم را درک کن
 
روزهای بودنم باتو علامت خورده است !
توی تقویمم بمان وُ عادتم را درک کن
 
گرچه نقشِ منفی ام را خوب ایفا کرده ام
در غزل ها جنبه های مثبتم را درک کن. 

این دل دیوانه من یار میخواهد بیا

این دل دیوانه من یار میخواهد بیا
این سر بی درد هم دستار میخواهد بیا

در دلم آشفته بازاریست بی تو نازنین
حسن رویت را سربازار میخواهد بیا

من در این طوفان امواج بلا چون کشتی ام
کشتی بیچاره سکاندار میخواهد بیا

عاشقی در حالتی از انقراض افتاده است
ثبت احوال از جنون آمار میخواهد بیا


هر که جز لیلا مسیرش هست آسان نازنین
مرد مجنون راه ناهموار میخواهد بیا

ورژن فرهاد وشیرین چون نمی آید بکار
قصه ی اسطوره ها تکرار میخواهد بیا

گرچه این شهر دلم ویرانسرایی بیش نیست
بم که باشد باز فرماندار میخواهد بیا

کیستی در دل شب نام تو نجوای من است؟

کیستی در دل شب نام تو نجوای من است؟
نیستی و همه شب عشق،تمنای من است

قلب من پر بکشد سوی دلت،شهر به شهر
تا كه یادت برسد،عیش،محیای من است

رود پر آب شود خشک،غمم نیست که نیست
ساحل غم زده ام،چشم تو دریای من است

گر که آوار شود یکسره عالم به دلم
نیست باکم كه دلت،غرق تماشای من است....

فصل سرما که رسد، دست به آتش نبرم
بوسه ی مشتعلت،رونق گرمای من است

من به حل کردنِ هر مسئله ای استادم
زلف پرپیچِ تو در باد،معمای من است

وای اگر یک شب برایت من بمیرم، زندگی است

وای اگر یک شب برایت من بمیرم، زندگی است
بازوانت را درآغوشم بگیرم، زندگی است

وای اگر در زیر نور چشم های محشرت
باخبر گردم که دیگر پیرِ پیرم، زندگی است

سازمانی چون صلیب سرخ اگر ثبتم کند
اینکه من در دولت عشقت اسیرم زندگی است


 
بی خیال عقل دیگر، من سراپا عاشقم
اینکه یک دیوانه ، آنهم بی نظیرم زندگی است

گرچه من یک شاعرم ، نقدینه ام شعرو غزل
با همین یک بیت  درشعرم امیرم زندگی است

مجرمم من جرم من عشق است حکمم انتظار
انتظاری که برای تو بگیرم زندگی است

رفتي دلم شكستي ، اين دل شكسته بهتر

رفتي دلم شكستي ، اين دل شكسته بهتر
پوسيده رشته عشق ، از هم گسسته بهتر

من انتقام دل را هر گز نگيرم از تو
اين رفته راه نا حق ، در خون نشسته بهتر

در بزم باده نوشان اي غافل از دل من
بستي دو چشم و گفتم ، ميخانه بسته بهتر

چون لاله هاي خونين ريزد سر شگم امشب
بر گور عشق ديرين ، گل دسته دسته بهتر

آيينه ايست گويا اين چهره ي غمينم
تا راز دل نداني ، در هم شكسته بهتر

فرسوده بند الفت ، با صد گره نيرزد
پيمان سست و بيجا ، اي گل ، نبسته بهتر

گر يادگار بايد از عشق خانه سوزي ...
داغي هما بسينه ، جاني كه خسته بهتر

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟
باز تکرار به بار آمده، می بینی که؟

سبزی سجده ی ما را به لبی سرخ فروخت
عقل با عشق کنار آمده، می بینی که؟

آن که عمری به کمین بود، به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که؟

حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که؟
 
غنچه ای مژده ی پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که؟

عشق دنیای مرا سوزاند اما پیشکش

عشق دنیای مرا سوزاند اما پیشکش
داد از این دارم که دینم سوخت، دنیا پیشکش   !

ای که می‌گویی طبیب قلب‌های عاشقی  
کاش دردم را نیفزایی، مداوا پیشکش

دشمنانت در پی صلحند اما چشم تو
دوستان را هم فدا کرده‌ست، آنها پیشکش

بس که زیبایی اگر یوسف تو را می‌دید نیز
چنگ بر پیراهنت می‌زد، زلیخا پیشکش

ادامه نوشته

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 كه این یخ كرده را از بیكسی ها می كنم هرشب

ادامه نوشته

تو که عاشق نشدی، درد نمی دانی چیست

تو که عاشق نشدی، درد نمی دانی چیست
آنچه غم با دل ما کرد نمی دانی چیست

شب به باران نزدی تا که سحر برگردی
چتربارانی و شبگرد نمی دانی چیست

کوه قبل از فورانش به خودش می لرزد
لرزه بر شانه ی یک مرد نمی دانی چیست

کنده ای بودم و تبدیل به تابوت شدم
آنچه قسمت سرم آورد نمی دانی چیست

ادامه نوشته

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى

حق من بود که باشى و نگاهم بکنى
که به هر ثانيه با عشق دعايم بکنى

حق من بود که از نم نم باران بهشت
خوشه اى عشق بچينى و صدايم بکنى

حق من بود بمانى و در اندوه غروب
سپرم باشى و با عشق تو رامم بکنى

حق من بود که در منزل تو جاى شوم
نه که در خلوت کوچه تو سلامم بکنى

حق من بود که آغوش تو جايم بشود
نه که در معرکه ى عشق وداعم بکنى

ادامه نوشته