حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم

حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم
به زن توی غزلهات حسادت نکنم

حرفها دارم و یک عمر نباید بزنم
طبق معمول برو زود که فرصت نکنم

طبق معمول عذابم بده تا شک نکنم
عاجزم ،پیش تو احساس شهامت نکنم

زندگی بیشتر از ظرفیتم طول کشید...
دور کن اسلحه را تا که حماقت نکنم

با خودم قهرم و تصمیم گرفتم دیگر-
از همین ثانیه با آینه صحبت نکنم

شازده! پیش تو و اینهمه آدم تنهام
در زمین کاش از امروز اقامت نکنم

آسمانی تر از آنی که کنارت باشم
حفظ کن فاصله را تا به تو عادت نکنم

گرچه بوی نفست خواب محالست...بمان

گرچه بوی نفست خواب محالست...بمان
بازهم بالش من خیس خیالست...بمان

شورشعرمن وآرامش بی مانندی
گرچه دنیا همه جا روبه زوالست...بمان

شاهدغایب عشق من ورویای منی
بی توپروانه ی دل بی سروبالست...بمان

باتوحتی قفس تنگ برایم دنیاست
بی تودنیا وقفس غرق جدالست...بمان

گوشه،گوشه،همه جا خاطره دارم ازتو
توکه باشی همه جا آخر حالست...بمان

گرگ میبارد ازاین ابرسیاه مسموم
نی چوپان غزل مکرشغالست...بمان...

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت

بی روسری بیا که دقیقا ببینمت
اما به گونه‌ای که فقط من ببینمت
 
با تو نمی شود که سرِ جنگ و کینه داشت
حتی اگر که در صف دشمن ببینمت
 
نزدیک‌تر شدی به من از من به من که من
حس کردنی‌تر از رگِ گردن ببینمت
 
مثل لزوم نور برای درخت ‌ها
هر صبح لازم است که حتما ببینمت
 
حس می‌کنم دو دل شده‌ای لحظه ای مباد
در شکِ بین ماندن و رفتن ببینمت.

حق نداری به کسی دل بدهی الا من

حق نداری به کسی دل بدهی الا من
پیش روی تو دوراهست فقط من یامن!

عاشقم دست خودم نیست بهم میریزم
که تو هم بابقیه خوب شوی هم بامن

لااقل عاشق من هم نشدی عاقل باش
لطفا آلوده نکن سهم منست آن دامن
 
اعتباری به تو و قول و قسمهای تو نیست
باورت کرده ام از ساده دلی... اما من

مثل یک شاخه طوفان زده در پاییزم
با شکوفا شدنت می روم از اینجا من

آخرش نوبت تنهایی من باتو نشد
کمتر از سقف و در و پنجره ام آیا من؟

دیر می آیی وبا خاطره ها  می میرم
بی تو در دورترین منطقه دنیا من!

با نگاهت "اجتماع کافری" تشکیل شد

با نگاهت "اجتماع کافری" تشکیل شد
هیئتی از "فرقه های دلبری" تشکیل شد

مردم از خانه برای دیدنت بیرون زدند
"سازمان رسمی گردشگری" تشکیل شد

ماده گرگ چشم هایت آنقدر کشته گرفت
در مسیرت "دادگاه کیفری" تشکیل شد

آنقدر مردان بیچاره گرفتارت شدند
"مجمع لغو طلاق محضری" تشکیل شد

با تو زیبایی شناسی در هنر تغییر کرد
مکتب "امپرسیون روسری" تشکیل شد

آمدی از خانه بیرون، باز دعوا شد سرت
اخم کردی "دسته های شرخری" تشکیل شد

عده ای می خواستند از جنس تو صحبت کنند
"انجمن های زبان زرگری" تشکیل شد

سیب سرخم! شاخه ات افتاد در دست شغال
باز هم "دنیایی از دیو و پری" تشکیل شد

ای در آغوش تو آرام ترین خواب جهان

ای در آغوش تو آرام ترین خواب جهان
چهره ی ماه تو در چشمه ی مهتاب عیان

صوت شیوای دل انگیزِ اهورایی من
جلوه ی حسن تو در سینه ی مضراب نهان

شاهدِ مطلعِ قربانی تو دیده ی من
پای کوبان به سرِ مسلخِ محراب کشان

حس لمس لب تو شیوه ی تقدیس برین
در پی طاعت لب های تو ارباب مغان

ای فروغِ رخ تو فاطِر این شعر و شعور
قدرت خالقِ تو معجزه ی ناب جهان

ای نسیم نفس قدسی تو نفخه ی نور
کفر و ایمانِ من دل شده سیراب درآن

ای که آرامش افکار پریشان منی
غرق آغوش توام این همه اسباب نشان

قصه ی نیمه تمامِ همه ی زندگیم
بی قرار توام و در دل بی تاب بماندرودن

بوی عطری می رسد از دور ، می گویم تویی

بوی عطری می رسد از دور ، می گویم تویی
قاصدک می رقصد و پرشور ، می گویم تویی

یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من
می رود پس پرده های تور ، می گویـم تـویـی

بغض های کهنه را سرمی کشم من بیت بیت
بوسه ها می گیرم از انگور ، می گـویـم تـویی

بـاد مـی افـتـد بـه گـنـدم زار می لــرزد دلــم
چون پریشان گیـسوان بور می گـویـم تـویـی

نیمه شب ها می کـنم آغــوش روی مــاه بـاز
می شود سر تا به پایش نور ، می گویـم تـویـی

شـعـر می خـوانـم بـرای بـاغ سـبـز خـانـه ام
شاخه شاخه می شود مسرور ، می گویم تویی

این غزل می ماند و شب های مـهتابی و من
شـور می ریــزم در ایـن سنتـور ، می گویم

آرزو دارم شبی با بوسه سلطانت شوم

آرزو دارم شبی با بوسه سلطانت شوم
یا تو سلطانم شوی و من نگهبانت شوم

آرزو دارم اگر یک لحظه با من سر کنی
تا نفس دارم اسیر و بند زندانت شوم

مهربانم من پریشان نگاهت مانده ام
آرزو دارم همیشه تا پریشانت شوم

همچو ماهی بر لب حوض نگاهم کن نظر
آرزو دارم تو آیی من به قربانت شوم

با نگاهی آتشین باری بسوزانم چو تب
همچو شمعی لایق شبهای هجرانت شوم

زیر خاکستر ز هجرت شعله ها دارم ولی
روز و شب گر می کنم تا آتش جانت شوم

در فراق تو ولی هی میکشم خط بر رخم
تا که با حشم دمی شاید گریبانت شوم

بسته ام در جستجویت بار دلتنگی و غم
شاید امشب شایدم فردا که مهمانت شوم...

من خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز

من خریدار نگاه خسته ات هستم هنوز
با همان شوریدگی دیوانه ات هستم هنوز

 شمع گرم لحظه هایم خاطرات سبز توست
نازنین زیبای من ! پروانه ات هستم هنوز

ای چراغ روشن شبهای تار زندگی
من صدای غربت کاشانه ات هستم هنوز

دستهایت بستر بی انتهای سادگی است
خوب میدانی چرا دلداده ات هستم هنوز

با قدمهای صبورت عشق را اندازه کن
من وفادار تو و پیمانه ات هستم هنوز

بارها گفتم مرا با عشق محرم کن دمی
آشنای خنده ی رندانه ات هستم هنوز

در کلاس زندگی با من مدارا کرده ای
من گدای طاقت جانانه ات هستم هنوز

دلم برای تو لک می‌زد، فقط برای تو می‌فهمی؟

دلم برای تو لک می‌زد، فقط برای تو می‌فهمی؟
چه سال‌ها که یکی بودیم، من و صدای تو، می‌فهمی؟

چه سال‌ها که یکی بودیم و لب به شکوه نیالودیم
تو از صداقت من سرشار، من از صفای تو، می‌فهمی؟

گذشته‌های نه‌چندان دور گذشت و حتماً می‌دانی
مرا گذاشت برای من، تو را برای تو، می‌فهمی؟

و نیز حتماً یادت هست بهار عاطفه‌ای بودیم
که رنگ و بوی تبسم داد، به های های تو، می‌فهمی؟

به لب اگرچه نمی‌آورد تو را عزیزتر از جان داشت
دلم که مثل شب ایمان داشت، به روشنای تو، می‌فهمی؟

اگرچه رفتی و من ماندم و غربتی که مضاعف شد
تمام نی لبکستانها، فدای نای تو، می‌فهمی؟

سکوت و من، من و تنهایی، نشسته‌ایم و نمی‌آیی
تو از خودم گله‌مند اما من از خدای تو می‌فهمی؟

تو نیستی و چه غمگین است مرور خاطره‌هایی سبز
که روح تک‌تکشان پژمرد، در انزوای تو، می‌فهمی؟

تو نیستی و دلم دل نیست و عشق کوچهٔ متروکی است
که چشم دوخته سرتاپا به رد پای تو می‌فهمی؟

گلی به یاد تو می‌کارم که وقت آمدنت آن را
خودم بچینم و بسپارم به دست‌های تو، می‌فهمی؟

و با تمامی این احوال، سلام بر تو، سلامی گرم
و در ادامه خداحافظ! همین سزای تو، می‌فهمی؟

مسلم فدایی

چه بارون قشنگی بی حضورت داره می باره

چه بارون قشنگی بی حضورت داره می باره
خیابون خیس بارونِ ، قدم هامونو کم داره

من و چتر و خیال تو ، می مونیم تا ته بارون
تا بارون هست و این بارون به باریدن گرفتاره

یه حسی داره این. روزا ، دلم ، بی ناز چشمونت
که انگاری بدون تو به دنیا هم بدهکاره

کجای قصه جاموندم من از گرمای آغوشت
که این روزای تکراری داره دردامو میشماره

وجودم خیسِ گیسوتو چقد کم داره توو بارون
چقد بارون تو و من رو کنار هم طلبکاره

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری

ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری

روسری باز کنی قلب خدا میگیرد

روسری باز کنی قلب خدا میگیرد
آیه نازل شده که موی تورا میبیند

آنقدرشیفته زلف سیاهت شده که
برسرت شبنمی ازجنس طلا میریزد

نظم کار فلکی را تو بهم ریخته ای
جای خورشید خدا چشم تورا میچیند

خبرآمد به زمین قبله عوض خواهد شد
قبله و قبله نما سمت شما میپیچد

وحی آمد ز خدا کفر بس است ای شاعر
بیش از این کفر کنی جان تورا میگیرد

بخدا دست خودم نیست که شعرم کفراست
قلمم چشم تو را چشم خدا میبیند

‌ قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم

‌ قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم

من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم

عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم...

عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم !

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم

بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم !

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟

چه کسی روی ِ لبان ِ تو شکر ریخته است؟
 قهوه ی ِ چشم ِ تو را باز قجر ریخته است؟

هدفش چیست از این تلخی و شیرینی ها؟
 آنکه در خیر ِ عمل های ِ تو شر ریخته است

 عاشـــــقت بوده خدا و به گمـــــانم قندیل
 اشک ِ او بوده که از عصر ِ حجر ریخته است

گونه ی ِ ماه گُل انداخته با دستــــــــــانت
 از هر انگشت ِ تو صد گونه هنر ریخته است

مستی ِ چشم ِ تو باید که چنیــن غرق کند
 بس که انگــــور به دریای ِ خزر ریخته است

وای اگر خیره شود صاعقه ات میســــــوزم
 روی کبریت ِ نگاه ِ تو خطـــــــر ریخته است

نیست قالیچه ای از موی ِ تو ابریشـــــم تر
 پیش ِ پایت چقدر شانه به سر ریخته است

فتح ِ اندام ِ تو با هیچ رقم ممکـــــن نیست
 اینهمه برف که بر کوه و کمـــر ریخته است

زل به هرکس بزنی کار ِ دلش ساخته است
 روی ِ خط ِ مژه های ِ تو تبـــــــر ریخته است

سالها هم بروی باز شنیـــــــــــــــدن داری
 در صدایت نفس ِ مرغ ِ سحــــر ریخته است

پُر شد از "ریخته" فنجان ِ ردیــــــــف ِ غزلم
 نوش ِ جانت که فقط خون ِ جگر ریخته است

کجایی دختر ِ کافه؟ بیاور زود چایت را

کجایی دختر ِ کافه؟ بیاور زود چایت را
 میان ِ سینه ی ِ نقره دو فنجان ِ طلایت را

رها کن مشتری ها را، بیا بنشین کنار ِ من
 بگردان آن نگاه ِ سرکش و بی اعتنایت را

 در از تو قفل کن بنویس پشت ِ شیشه تعطیل است
 خودم پُر می کنم جای ِ غریب و آشنایت را

هلو و سیب و نعناع را رها کن لب بده لطفن
 تعارف کن کمی قلیان ِ طعم ِ بوسه هایت را

خمار ِ خمره ی ِ چشم ِ توام پیکی لبالب کن
 بزن برهم دو پلک ِ شوخ و شنگ و دلربایت را

میایی میروی بره! خرامانی و بازیگوش
 نمی بینی مگر گرگی زده زل ساق ِ پایت را؟

بیاور نان ِ داغ ِ گردنت را و به همراهش
 بده بی پُرس و جو پُرسی کباب ِ جوجه هایت را

سماور جوش و قوری پُر بخار و منقلت غوغا
 نمایان کردی از بس آتش ِ سرخ ِ حنایت را

بزن بر قوس ِ شهرآشوب ِ خود هاشور ِ رقصا رقص
 پریشان تر کن آن موهای ِ بر شانه رهایت را

چرا با من غریبی میکنی؟ ای من فدای ِ تو
 به "تو" تبدیل کن عشقم پس از اینها "شما"یت را

ندارد سود لجبازی، خودت را خسته کمتر کن
 به من تسلیم کن آغوش ِ بی چون و چرایت را

هر آنچه از تو گفتم لفظ بازی در تغزل بود
 وگرنه هیچ کس جز من ندیده محتوایت را

امان از دست ِ تو که اینهمـــه نازی گل نازم!

امان از دست ِ تو که اینهمـــه نازی گل نازم!
  لوند و دلبر و شیرین و طنــــــــازی گل نازم!

تو که تنهاترین پیغمبر ِ زن، عشـــوه آیینی
   بنازم که سراپا غرق ِ اعجـــازی گل نازم!

دریده پیرهن هر حسن ِ یوسف با غزلهایت
   بهاری غرق در نارنج ِ شیـــرازی گل نازم!  

چه فازی میدهد چشم ِ عسل رنگ ِ تو با هر پلک
   ندارد عسّلــــویه اینچنیـــــن فازی گل نازم!

چه تحریری کشیــده ماه دورادور ِ لبهایت   
تو تصنیـــف ِ هزاران پرده آوازی گل نازم!

تو که ابرو کمانچه، نی لبک لب، تار گیسویی
   چرا با این نوازنده نمی/ســـــازی گل نازم؟

بچین بوسه: نمی چینم، ببین من را:نمی بینم
   برقص آهو: نمیرقصم، چه لجبــازی گل نازم!

قشنگی های ِ کولاکت به جانم لرز میریزد   
تو تن برفی و بوران موی ِ قفقازی گل نازم!  

 تمام ِ دفتر ِ من با "بنـــام تو" ورق خورده
   کجا زیبــــاتر از نام ِ تو آغــــازی گل نازم!

من از تو چشم ِ آن دارم که در این گوشه گیری ها   
به من هم گوشه ی ِ چشمی بیاندازی گل نازم!

پیاده آمدم تا قصـــــر ِ شطرنجیّ ِ آغوشت
   فدای ِ کیش ِ عشقت جان ِ سربازی گل نازم!  

نه با الکل که با یک خنده ی ِ تو مست می میرم
   و روزی کشف خاهد شد چنین "رازی" گل نازم!

این پدر سوخته هی قهوه چرا میریزد؟

این پدر سوخته هی قهوه چرا میریزد؟
 قهوه ی ترک چرا از لج ما میریزد؟!

بی شرف کافه بهم ریخته ول کن هم نیست
 دل جدا، بوسه جدا، عشوه جدا میریزد

 صف کشیدند همه پشت دو پلکش چه بلند
 از خدا خاسته او هم که بلا میریزد

هیچ کس مشتری خاطر ما دیگر نیست
 بس که هی خنده کنان ناز و ادا میریزد

شک ندارم که نه قهوه ست، شراب است شراب
 ارگ هم لب زده باشد سر جا/می ریزد

عوضی دلبر ناکس شده کس جای خودش
 ماه در کاسه ی هر بی سر و پا میریزد

با توام آااای.. دو چشمت را بردار و ببر
 از قشنگی تو شهری به هوا می ریزد

صد و ده؟ بله بفرما.. چه خبر هست آنجا؟!
یک نفر آتش در سینه ی ما می ریزد

آه.. شهراد، تویی؟ بله شما؟! مولوی ام
 قرنها هست که آن چشم، بلا می ریزد

کافه تعطیل کن و سوی بیابان بگریز
 در سکوت تو مگر شمس، کلامی ریزد

شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی

شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی
 تا مونالیـــــــزاترین لبخند ِ در قابش تویی

عشـــــق از چشــمان ِ تو باید نگهداری کند
 سرمه کوب ِ نسـخه ی ِ خطی ِ نایابش تویی

 مثل ِ قرص ِ مــــاه در لیوان ِ آب ِ آســــمان
 شب که آرام است یعنی قرص ِ اعصابش تویی

نم نم ِ سنتور ِ باران کوک با چشمان ِ توست
 پلک برهم میزند هر نت که مضـــرابش تویی

لرزه انداز است تن پوش ِ سپیـــــد ِ مخملت
 انزلـی برف آمــده یا قــــوی ِ تالابـش تویی؟

تا ابد خدمتگـــــزار ِ ناز کردن هــــای ِ توست
 هرکسی که دختــــر ِ مغرور ِ اربابـــش تویی

ابن سیرین هم ندیده سیـــر در خابش تو را
 هر که شد دیوانه ات تعبیر ِ بی خابش تویی

با تو بودن آرزویی تا ابد شاید محـــــــــال
 خوش بحال ِ هرکسی دلتنگ و بی تابش تویی

برگهای ِ دفترم یک دهکـــده انگــــــور شد
 هر غزل که میسرایم خوشه ی ِ نابش تویی

شهراد میدری

من شراب ناب می خواهم

من شراب ناب می خواهم ،، خدا
دردها را تاب می خواهم ،، خدا


سینه ام می سوزد از درد فراق ،
من کویرم ، آب می خواهم ،، خدا

ابراهیم معینی

مثل من کاش جوابت به معما نرسد

مثل من کاش جوابت به معما نرسد
بارها گفته ام ای کاش... به اینجا نرسد

رود اگر دل به درختی بسپارد کافیست
تا بخشکد وسط راه، به دریا نرسد

هم دعا میکنم این عشق فراموش شود
هم دعا میکنم آن روز خدایا نرسد

زندگی تاب سواریست و مقصد بازی
دوست داری که به جایی برسد یا نرسد؟

چون رسوبی به غم افزود خدا روز به روز
آرزو میکنم امروز به فردا نرسد

فال حافظ که بگیرند همه میفهمند
کار عاشق فقط ای کاش به یلدا نرسد...